تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
106
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
از اينها يك موجود منحاز على حده به نام عالم باشد . و باز مىگوييم : معناى حدوث ، وجود بعد از عدم مقابل است ، پس يك سلسله نوع را در نظر مىگيريم ، مثلًا نوع انسان كه افراد آن ، ما و آباء ما و آباء آباء و همين طور تا حضرت آدم است . مبدأ اين سلسله وجودات كه طبقه طبقه است ماييم و پيش از ما ، آباء ما ، و پيش از آنها آباء آنها و همين گونه تا حضرت آدم بودهاند ، مىبينيم همهء اين افراد حادثند ، يعنى عدم مقابلى قبل از آنها بوده ، پس اين سلسله تا آدم حادث است . آدم را از ميان برداشته و فرض كن افراد اين نوع الى ما لا نهاية له و لا يتناهى است . و لكن گفتيم نوع غير از افراد طبيعت وجود مستقل نداشته و وقتى حال هر يك از افراد را تفتيش مىكنيم مىبينيم حادث است و در جبين آنها به خط درشت ، وجود مسبوق به عدم نوشته شده و اگر تك تك افراد محكوم به يك حكم حتمى باشند ، مجموع هم مشمول آن حكم خواهد بود ؛ چون مجموع غير از افراد چيزى نيست . چنانچه اگر فرض كرديم افراد حيوان ، اسب و حمار و غنم و بقر ، جاهل است نمىتوان گفت مجموع من حيث المجموع عالمند و اگر چند نفر فقير جمع شوند نمىتوان گفت مجموع پولدار و غنىاند ؛ چون مجموع وجود منحازى غير از وجود افراد ندارد . پس هر چند حدقه چشم را بزرگتر كرده و افراد انسان را ما لا نهاية له فرض نموده و قوهء عاقله سلسلهء غير متناهيه را ديده و با اين فرض رشته را بدون آخر ببينيم ، لكن باز بايد بر مجموع حكم به حدوث نمود . و اينكه زبانزد است و در عرف مىگويند كه طبيعت باقى است حرفى مزخرف و خطاست ؛ چون طبيعت غير از افراد چيزى نيست و افراد هميشه در تبدّل مىباشند . لذا مىبينيد كه از طبقهء بعد از حضرت آدم فعلًا سراغى نيست ، چنانچه از اين طبقه موجود هم در آينده سراغى نخواهد بود و اين رشتهء وجود از ما گسيخته خواهد شد . از سلسلهء انسان كه بگذرى ، سلسلهء نوع ديگر ، سلسلهء نبات و سلسلهء كرات را هم به اين نحو خواهى ديد و هكذا . و گفتيم عالم غير از اين موجودات چيزى نيست ، پس يكسره بايد حكم حدوث زمانى را از محكمهء عقل صادر نمود و لو افراد را از اين